آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

بازی بازی بازی

❇ ❇ ❇ هو العظیم ❇ ❇ ❇ سلام دخترک شیرین من، این روزا بازیهات خیلی جالب تر و دخترونه تر شده. الان تقریباً 2 هفته ای میشه که خونه خاله مریم هستیم، چون عمو مهدی مشرف شده به سفر حج ، مامان جونم اونجاست تا مریم تنها نباشه، منم رفتم کرج پیش اونا که تو پیش مامانی و خاله مریم و ملیکا و میثم باشی. ملیکا برات همبازی خوبیه، و خیلی با هم سرگرم میشین، وقتی دارین بازی می کنین دوست دارم فقط نگاتون کنم.گاهی خیلی سازگار و مهربون و گاهی هم سر مثلاً یدونه مداد لج میکنین و ... البته قابل توجه سر کار خانوم باید بگم که معمولاً و در 90% مواقع تو هر وسیله ای دست ملیکا می بینی میگی : (( اَ نّا ، بده ، بده ه ه ه ه )) و در نهایت ملی...
13 آبان 1392

تولد بابا مهدی مبااااااااارک

    بنام خدای خوب و  مهربون  تولد تولد تولدت مبارک مبارک و مبارک آتنا خانوم عسل طلا، قربون شکل ماهت برم من، سلام امروز تولد بابا جونیِ  از خدای مهربونم میخوام پشت و پناه همۀ بابا های دنیا باشه. در ستاره باران میلادت میان احساس من تا حضور تو حبابی است از جنس هیچ … از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق … جشن میلادت را به پرواز میروم در این خانگی ترین آسمان بی انتها ، آسمانی که نه برای تو که تنها برای ما آبیست …   تولدت مبارک مهدی خوبم ! تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم خلاصه می ک...
13 آبان 1392

✿✿✿مهمونی آی مهمونی✿✿✿

  بنام خداوند بخشنده مهربان     سلام دختر خانوم عسل مسل الهی من قربونت برم، میخواستم بگم بعد از یه مدت طولانی ، یه نهار دسته جمعی با کل فامیل خیلی چسبید. عمو مهدی هم از مکه اومد، 3 شنبه رسید، بابایی از طرف تو یه پلاکارد براش زده بود، خیلی باحال شده بود، خاله مریم هم پلاکارد تو رو زد تو خونه(بقیه پلاکاردا بیرون بود) ، همون شب خاله مریم همه رو دعوت کرد و یه ولیمه کوچولو تو خونه داد. خیلی خوش گذشت، تو هم خیلی دختر خوبی بودی و اصلاً مامانی رو اذیت نکردی فقط یه شیطونی کوچولو کردی که کم کم داشت صدای همه در می اومد... همه سرشون به یه کاری گرم بود و مشغول صحبت و بگو بخند بودند، یه لحظه احساس کردم که خبری از گ...
13 آبان 1392

قایم موشک و مهمونی پاگشایی

❀❀❀   بنام خدا ❀❀❀   ๑   سلام مامان جون الهی من قربون قایم موشک بازی کردنت برم ، دیشب برای اولین بار باهم قایم موشک بازی میکردیم  اول من چشم گذاشتم و قرار شد که تو بری قایم شی، هنوز تا 10 نشمرده بودم می پریدی و می اومدی جلوی من و ذوق می کردی   بهت میگفتم نباید بیای، برو قایم شو  باز هم همون کارو میکردی و کلی هم میخندیدیم  وقتی قرار شد تو چشم بذاری و من برم قایم شم، زودی دستاتو از رو چشمات بر میداشتی و با اینکه دیده بودی من دارم کجا قایم میشم ولی باز هم وقتی پیدام میکردی جیغ می زدی و میزدی زیر خنده، چنان بدو بدو فرار می کردی که من بیام دنبالت  وای...
13 آبان 1392